تبليغاتX
سكوت شبانه سحر

سكوت شبانه سحر

هرگاه شاعری را یافتی که گفت دوبار عاشق شده ام بدان هرگز عاشق نشده خواستن همیشه عشق نیست

HOMEPAGE

E-MAIL

ای سحر آن نفس سحر نمای تو چه شد؟

صبح اگر راه غلط کرد  صفای تو چه شد؟

اگر آواز دهل پست شد از کوفتگی

ای خروس آن همه آهنگ وصدای تو چه شد؟

دست چرخ ار بشکستندکه سیاره نخفت

آفتابا تو چه می پایی و پای تو چه شد؟

منم از تیره شب خویش علی الله زنان

ای موذن تو کجا  حی علای تو چه شد؟

گیرم امشب همه در های فلک بربستند

ای حسن جنبش مفتاح دعای تو چه شد؟

                                                حسن دهلوی

                                 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:55 توسط سحر |

ا 

او عاشقانه آمد


عاشقانه زندگی کرد


عاشقانه نوشت


و عاشقانه رفت
آرام ...
عاشقانه ای آرام

با خبر شدم امروز  ۱۶خرداد استاد نادر ابراهیمی نویسنده محبوب و مشهور

 کتابهای آتش بدون دود (۷جلدی ) ،یک عاشقانه آرام،  چهل نامه کوتاه به

همسرم ومردی در تبعید ابدی

 و افسانه باران وبار دیگر شهری که دوست می داشتم  وبسیاری از کتابهای

دیگرو...  در گذشت. من در تمام آرشیو

 هام از این بزرگوار نوشتم.من از شروع وبلاگ نویسی از ایشان گفتم و همیشه

 خواهم گفت..۱۰ خرداد پست قبلیم هم از ایشون بود .منم باورم نمی شه

 من از رقص قلمش در کتابهایش درس ها گرفتم .نوشته هایش همیشه روحمو آرام می کرد.

****************************

از مرحوم نادرابراهیمی(روحش شاد ویادش سبز) که برای همسرش نوشته بود

کامل آن را بعدا می نویسم

بين من و دنيا شيشه‌اي است! نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه بي‌آنكه

 بشكند. يك روز عاقبت قلب‌ات را خواهم شكست. يك روز عاقبت نه با سفري يك

 روز نه با سفري بلند بل آخرين سفر مرگ ... .»

قلب همه ما را شکست

 

متاسفم که قدر این نویسنده های با ارزش را نمی دانند و در وقت حیات هم بها

نمی دهند و  بعد از مرگ  هم همینطور

ا

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:41 توسط سحر |

مگذار که عشق ،به عادت ِدوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن ِ گلهای باغچه ،به عادت ِآب دادن ِ گلهای باغچه تبدیل شود!

عشق ،عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست ؛پیوسته نو

کردن ِ خواستنی ست که خود ، پیوسته ،خواهان نو شدن است ،ودیگرگون

شدن.

تازگی ،ذات عشق است ،و طراوت ،بافت ِ عشق.چگونه می شود تازگی و

 طراوت را از عشق گرفت،وعشق ،همچنان ،باقی بماند؟

 

نادر ابراهیمی کتاب یک عاشقانه آرام

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:50 توسط سحر |

 

خیلی دلم برای نوشته های شما تنگ شده به وبلاگتان به زودی میام

پیشنهاد من به شما کتاب های نادر ابراهیمی است.کتابهاش یکی از دیگری زیباتر.

کتاب های هیوا مسیح   اوشو   مسیحا برزگر هم عالی است

سبز باشید وزلال

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:49 توسط سحر |

...

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست.

با آسمان

بگو.

...

                     زنده یاد شاملو

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 13:25 توسط سحر |

 

 

دلم می خواست دست مرگ را ،از دامن امید ما ، کوتاه می کردند!

در این دنیای بی آغاز و بی پایان

در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند

خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!

نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد!

نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد؛

همین ده روز هستی را امان می داد!

دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد!

...

...

دلم می خواست سقف معبد هستی فرو میریخت

پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند

بهاری جاودان آغوش وا می کرد.

جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!

بهشت عشق می خندید.

به روی آسمان آبی آرام،

پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند.

به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد...

مگو :"این آرزو خام است" !

مگو :- "روح بشر همواره سرگردان و ناکام است ."

اگر این کهکشان از هم نمی پاشد؛

وگر این آسمان در هم نمی ریزد؛

بیا تا ما:"فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم"

به شادی:" گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم!"

 

به علت طولانی بودن شعریه قسمت از شعر  قبل دلم می خواست سقف معبد هستی را ننوشتم و جایش .. گذاشتم

                    زنده یاد فریدون مشیری

سال جدید بر شما عزیزان مبارک. مرسی از کارتهای زیبای شما دوستان .خیلی محبت کردید .سبز باشید وزلال.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:51 توسط سحر

درون معبد هستی

بشر، در گوشه محراب  خواهش های جان افروز

 نشسته در پس  سجاده  صد نقش حسرت های هستی سوز

 به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ

نگاهی میکند ، سوی خدا ـ از آرزو لبریز ـ

به زاری از ته دل، یک  "دلم می خواست" می گوید .

شب و روزش "دریغ " رفته و "ای کاش " آینده است.

من امشب ،هفت شهر آرزوهایم چراغان است

زمین و آسمانم نور باران است!

کبوتر های رنگین بال خواهش ها

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند.

صفای معبد هستی تماشائی است:

ز هر سو ، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد

جهان در خواب

تنها من ،در این معبد ، در این محراب:

 

دلم میخواست :بند از پای جانم باز می کردند

که من ،تا روی بام ابرها ،پرواز می کردم،

از آنجا، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم

در آن درگاه ، درد  خویش را فریاد می کردم !

که کاخ صد ستون کبریا لرزد!

 

مگر یک شب،ازین شب های بی فرجام ،

ز یک فریاد بی هنگام

ـبه روی پرنیان آسمان ها ـخواب در چشم خدا لرزد!

 

دلم می خواست :دنیا رنگ دیگر بود

خدا، با بنده هایش مهربان تر بود

ازین  بیچاره مردم یاد می فرمود!

 

دلم می خواست زنجیری گران ،از بارگاه خویش می اویخت

که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر

ز درد خویشتن آگاه می کردند.

چه شیرین است :وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد.

چه شیرین است ،اما من،

دلم می خواست :اهل زور و زر ، ناگاه!

ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند!

 

دلم می خواست :دنیا خانه مهر و محبت بود

دلم می خواست: مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمی کردند

کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند.

مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

ازین خون ریختن ها، فتنه ها، پرهیز می کردند!

 چو کفتاران خون آشام ،  کمتر چنگ و دندان تیز می کردند!

 

چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است

چه شیرین است وقتی آفتاب ِ دوستی ،در آسمان دهر تابنده است.

چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی ز نیرنگ است.

 

بقیه شعر  در پست بعدی

                                                 زنده یاد  فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:59 توسط سحر |